Toggle stanza 1
تو نفست دل کن و دل را چو جان کن
1

تو نفست دل کن و دل را چو جان کن

پس آنگه سوی جانان روان کن

2

برهنه دار تن کوتاه کن دست

شکم را گرسنه می‌دار پیوست

3

به زیر پای کن نفس و هوا را

که تا باشد ببیند دل خدا را

4

ز مبدأ آمدی نادان در اینجای

سعادت را ندانستی سر و پای

5

ز غفلت بی‌خبر ز آغاز و انجام

نه از معنی به صورت آدمی نام

6

ولی چون پر کنی علم و عبادت

شوی مرغی که پری تا سعادت

7

چو عیسی گفت اول چون بزادی

مثال بیضه در فرش اوفتادی

8

بدانش گر نپّری بار دیگر

کجا دانی از عرض برتر

9

به حکمت گر دیرین معنی بکوشی

فرشته‌وش لباس علم پوشی

10

مجرد کردی از دنیا به طاعات

چو عیسی راه یابی در سموات

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور