بخش 23 - در تحقیق الدنیا سجن المؤمن
Toggle stanza 1چو دنیا مومنان را هست زندان
چو دنیا مومنان را هست زندان
مشو ساکن درین زندان چو رندان
چو دانستی که سجن مومنان است
کسی کو را نخواهد مومن آنست
اگر تو مومنی حب وطن دار
برای آن وطن چیزی به دست آر
ببین تا از کجایی در حقیقت
چو تا آنجا روی اینک طریقت
وطنگاه تو گر دنیاست باری
دو سه روز آمدی اینجا به کاری
اگر دنیا تو را همچون بهشت است
یقین دان کافری اینست و زشتست
برو مومن شو از خواهی نکوئی
که گر مومن شوی دنیا نجوئی
بدانی گر شوی عارف در اینجای
که در سجنی و داری بند بر پای
بکوشی تا ازو یابی نجاتی
نجاتی کاندر او باشد حیاتی
حیات جان تو از علم و دینست
چو دریابی یقین دانی که اینست
به سجن اندر کسی شادان نباشد
اگر باشد به جز نادان نباشد
که گر در سجن میری بیخبروار
به سجّینت کشد آنجا نگونسار
بکن جهدی و بیرن شو ز زندان
به دانائی و بگذارش به نادان
نشان مومنان دانستهای چیست
ارادت سوی آن عالم که باقیست
برو جان پدر روئی به ره آر
ز فانی بگذر و باقی به دست آر
بهشت و دوزخت در توست و با توست
چرا بیرون خود میجوئی اس سست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

