بخش 11 - حکایت در عدل سلطان
Toggle stanza 1گفت روزی حکایتی پیری
11
گفت روزی حکایتی پیری
که مرا بُد نشانهٔ تیری
22
کاندر آن روزگار شاهی بود
عالم عدل را پناهی بود
33
داد و انصاف و عدل گستردی
هرکسی بر ز بِرّ او خوردی
44
گفت روزی به رهزنی در تاخت
دید در بند کرده کاله و ساخت
55
بندیی چند دید بسته به بند
دزد گریان و بندیان زان خند
66
زود نزدیک راهزن رفتش
دُر تحقیق راهزن سفتش
77
گفتش این خنده و گرستن چیست
واین چنین مال و بند بستهٔ کیست
88
گفت ما راست این گرستن زار
که چنین نعمت از یمین و یسار
99
گِرد کردند از حرام و حلال
جمع کردند زرّ و کاله و مال
1010
رخت بر باد گشته در بندند
برخود و عادلان همی خندند
1111
ظلم شد عدل و روز شد شب ما
زان همی نشنوند یاربِ ما
1212
عادلانیم لیک با فن خویش
بند برداشتیم از تن خویش
1313
هرکه او عدل خویش بگذارد
ظالمی را خدای بگمارد
1414
تا برآرد ز مال و جانش دمار
ظلم او را به ظلم سازد کار
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

