بخش 43 - اندر مذمّت بددلی و بددل
Toggle stanza 1مثلست این که در عذابکده
11
مثلست این که در عذابکده
حد زده به بُوَد که بیم زده
22
مرد را بیمِ جان ز زخم بتر
وز دگر زخم تیر و تیغ و تبر
33
مرد را ار اجل کند تاسه
مرگ با بددلست هم کاسه
44
چون به حکم اجل نگرویدند
درزخِ نقد بددلان دیدند
55
اندر آن صف که زور دارد سود
مرد را مرغ دل نباید بود
66
غم ناآمده خورَد بددل
زان به جز غم نیایدش حاصل
77
لقمه با بیم دل زند آهو
زان ندارد نه دنبه نه پهلو
88
مرد کو روز رزم بیمایهست
دامن خیمه بهترین دایهست
99
هر جوان را که شد به جنگ فراز
بهترین عدّتیست عمر دراز
1010
مرد بیدست و پای جوشندار
همچو ماهی بُوَد به خشک و به غار
1111
تیغ با مرد مایه و برگست
دل دهرای سایهٔ مرگست
1212
هرکه در جنگ بد دل و غمرست
سپر و جوشنش دوم عمرست
1313
درقه جز باجبان مسلّم نیست
تیغ را جز شجاع محرم نیست
1414
تیغ در خورد مرد مردانه است
وز جبان تیغِ تیز بیگانه است
1515
مرد را آهنین زره گره است
اجل نامده قوی زره است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

