Toggle stanza 1
دعوی عشق و عقل گفتارست
1

دعوی عشق و عقل گفتارست

معنی عقل و عشق کردارست

2

عشق را بیخودی صفت باشد

عشق را خون دل صلت باشد

3

هرکه را عشق چهره بنماید

دل و جانش به جمله برباید

4

کس نیاید به عشق بر پیروز

عشق عَنقای مُغربست امروز

5

عشق را کیستی نگویی تو

بر دَرِ عاشقی چه پویی تو

6

عاشقی کار شیرمردانست

نه به دعویست بل به برهانست

7

هرکه را سر به از کلاه بُوَد

بر سرِ او کُله گناه بُوَد

8

کانکه در عشق شمع ره باشد

همچو شمع آتشین کُله باشد

9

کودکی رَو ز دیو چشم بپوش

طفل راهی تو شو ز خود خاموش

10

دست چپ را ز دست راست بدان

تا ز تقلید نشمری ایمان

11

عشق مردان بود به راه نیاز

عشق تو هست سوی نان و پیاز

12

در ره بی‌نیازی ای درویش

رَو تو بیگانه‌وار از پی خویش

13

کوشش از تن طلب کشش از جان

جوشش از عشق دان چشش ز ایمان

14

بهرِ جان سعادت اندیشت

هشت خوانست هفت خوان پیشت

15

عشق چون شمع زنده خواهد مَرد

دیده و دل سپید و طلعت زرد

16

هرکجا حسن و دلکشی باشد

غمزه با شوخی و خَوشی باشد

17

آنچنانی ز عشق و طبع و مزیج

که نسنجی به چشم عاقل هیچ

18

کی درآیی به چشم اهل خرد

تو فروشی نفاق و نفس خرد

19

تا تو او را فروشی این سلعت

او به هر دم نُوَت دهد خلعت

20

سلعتش ساعتیست با تو و بس

خلعتش دام و درد و بند و قفس

21

گر از این دام و بند او برهی

کفش بیرون کنی کُله بنهی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور