بخش 52 - حکایت
Toggle stanza 1آن شنیدی که گفت دمسازی
11
آن شنیدی که گفت دمسازی
با قرینی از آنِ خود رازی
22
گفت کین راز تا نگویی باز
گفت خود کی شنیدهام ز تو راز
33
شرری بود کز هوا پژمرد
از تو زاد آن زمان و در من مرد
44
سر ز نامحرمان نهان باید
ورنه محرم چو بشنود شاید
55
دوست محرم بود به راز و نیاز
پیش محرم برهنه باید راز
66
در ره سیل و رودها خفته
سخن گفته به که ناگفته
77
راز جز پیش عاقلان مگشای
دل خود جز به اهل دل منمای
88
آن نبینی که تخمها در گِل
ننماید به هیچ ظالم دل
99
کم ز خاکی و خاک نعمت ساز
از زمستان نهفته دارد راز
1010
چون هوا دست عدل بگشاید
راز و دل جمله خاک بنماید
1111
راز در زیرکان نهان باشد
زانکه هشیار بدگمان باشد
1212
هرکه در روز راز گستردهست
ابجد از لوح عقل بستردهست
1313
سرّ والشّمس چون دلش دریافت
نه ز واللیل بدروار بتافت
1414
گفت کین سوز پردهساز منست
شب معراج روز راز منست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

