Toggle stanza 1
آن شنیدی که ابلهی برخاست
1

آن شنیدی که ابلهی برخاست

سرگذشت از مخنثی درخواست

2

که بگو سرگذشتی ای بهمان

گفت رَو رَو مَزَح مکن هله هان

3

کسی از حیز سرگذشت نجست

حیز را کون گذشت باید گفت

4

گوش سوی همه سخنها دار

هرچه زان به درون جان بنگار

5

هرچه مایه صفا بدان ده روی

هرچه مایه کدر گذر کن زوی

6

حجّت ایزدست در گردن

خواندن علم و کار ناکردن

7

کرده‌ای همچو گوز بُن گردن

از چه از عشوه و قفا خوردن

8

مخر آن عشوه کاندرین بنیاد

عشوه تن پر کند ولیک از باد

9

مَشکِ پر بادی، از سر و دل و تن

ریسمانی شوی به یک سوزن

10

در جهان خراب بی‌فریاد

کس گرفتار بادِ عشوه مباد

11

قُبله اول ز قِبله باز شناس

تا بدانی تو فربهی ز اماس

12

چند ازین در نفاق و محتالی

چشمها درد و لاف کحّالی

13

هرکه مغرور بانگ غولانست

اجلش زیر ام‌غیلانست

14

علمت از جان و مالت از تن تست

آن دو معشوقه این دو دشمن تست

15

پاک شو تا ز اهل دین گردی

آن چنان باش تا چنین گردی

16

رهروان را ز نطق نبود ساز

پیل فربه بود ضعیف آواز

17

علمدان کدخدای دو جهانست

وآنکه نادان حقیر و حیرانست

18

حکما بار جمله بربستند

همه رفتند و زین هوس رستند

19

تو گل و دین درین جهان بستی

ای نه هشیار چون چنین مستی

20

علم دان خاصهٔ خدا آمد

علم خوان شوخ و نر گدا آمد

21

بهر دین با سفیه رای مزن

رگ قیفال بهر پای مزن

22

بد ز نیکان سلامتی نشود

که ز بیجاده قیمتی نشود

23

در دونی برای زر نزنند

باسلیق از برای سر نزنند

24

آنکه را علّتی بود در پشت

چون بنالد ز پنجه و انگشت

25

چون تو بر سر نهی ورا مرهم

نفزاید ز مرهمش مرهم

26

آن حکیمان که روی بنمایند

بر گل و بر دلت نبخشایند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور