Toggle stanza 1
آن چنان شد که در زمین هری
1

آن چنان شد که در زمین هری

ابلهی کرد رخ به برزگری

2

گفت با او ز روی نادانی

سبکی چیست در گران جانی

3

گر نداری همی تو خوار مرا

پنبه بی‌پنبه دانه کار مرا

4

سبلت او به کون دهقان به

وین چنین ریش هم به قصران به

5

زانکه پیش عقول حکمت خوار

پس خزیدن نیامدست به کار

6

نیست از نقطه تا خط فرمان

گنج بی‌رنج و درد بی‌درمان

7

هرچه یزدان دهد بر آن مگزین

هرچه گردون کند در آن منشین

8

کانچه آن نیست کرد هست کند

وآنچه این بر فراشت پست کند

9

نقش نفسی مقیم کی باشد

هرچه آن نقش کرد بتراشد

10

در سخاوت به کودکان ماند

بدهد زود و زود بستاند

11

خود بخندد به تو سپارد ساز

خود بگرید ز تو ستاند باز

12

زود بخش و سبک‌ستان فلکست

پیر با طبع کودکان فلکست

13

ذوق این خطهٔ خطا و خطر

هست مانند حوض و نیلوفر

14

روز بدهد ز بوی خود زورش

چون شب آید هم او بود گورش

15

روز بخشش ز بوی خویشش قوت

چون شب آید خودش بود تابوت

16

روز در بویش ار کند پرواز

باز شب جان بدو سپارد باز

17

بد و نیک فلک همه تلفست

که هبوطش برابر شرفست

18

گر از این چرخ در نقاب شوی

تا کم از ماهی آفتاب شوی

19

دختران چون فسانه پردازند

دوک ریسند و لعبتک بازند

20

وان فسانه حدیث چرخ کبود

سرِ افسانه هرچه بود و نبود

21

زانکه نامحرمی تو از گردون

داردت پیش خویش خوار و زبون

22

هرکه او بنده گشت گردون را

کرد ضایع خدای بی‌چون را

23

بندهٔ چرخ بندهٔ حق نیست

مر ورا نام مرد مطلق نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور