Toggle stanza 1
هرکه را عون حق حصار شود
1

هرکه را عون حق حصار شود

عنکبوتیش پرده‌دار شود

2

سوسماری ثنای او گوید

اژدهائی رضای او جوید

3

نعل او فرق عرش را ساید

لعل او زیب فرش را شاید

4

زهر در کام او شکر گردد

سنگ در دست او گهر گردد

5

هرکه او سر برین ستانه نهد

پای بر تارک زمانه نهد

6

عقل درمانده را بدین درخواند

زانکه درماند هرکه زین درماند

7

ترسم از جاهلی و نادانی

ناگهان بر صراط درمانی

8

جاهلی مر ترا به نار دهد

تا ترا کوک و کوکنار دهد

9

لقمه دیدی که مرد می‌خاید

گندمی زان میان برون آید

10

بوده پیش جراد و مرغ و ستور

دیده تاب خراس و تف تنور

11

داشته زیر آسیای تو پای

که نگه داشتش خدای خدای

12

از پیِ حفظ مال و نفس و نفس

او ترا بس تو کرده‌ای زو بس

13

من بگویم ترا به عقل و به هوش

گر ببندی تو پند من در گوش

14

سگ و زنجیر چون به دست آری

آهوی دشت را شکست آری

15

پس بدین اعتقاد و این اخلاص

از برای معاش و کسب خلاص

16

اعتماد تو بر سگ و زنجیر

بیش بینم که بر سمیع و بصیر

17

نور ایمانت را در این بنیاد

آهنی و سگی به غارت داد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور