بخش 11 - اندر درود دادن بر او و آل او صلّیالله علیهوسلّم
Toggle stanza 1تا به حشر ای دل ار ثنا گفتی
تا به حشر ای دل ار ثنا گفتی
همه گفتی چو مصطفا گفتی
نام او بردی از جهان مندیش
حور دندان کنان خود آید پیش
دوزخ از نام او چنان برمد
که ز لاحول دیو جان برمد
هرچه خواهی درایت او دان
وآنچه یابی عنایت او دان
عقل از آن نامدار مشهور است
که در آن کارگاه مزدور است
جان از آن در میان عزّ و بقاست
که از آن روی در امید لقاست
جان که آن روی را نخواهد دید
نیست جان بلکه پارگین پلید
خاک او باش و پادشاهی کن
آنِ او باش و هرچه خواهی کن
هرکه چون خاک نیست بر درِ او
گر فرشتهست خاک بر سر او
عقل چون برد شخص او را نام
نفس کلی زبان کشد در کام
عقل کل بیبهاش چیز نشد
تا نشد چاکرش عزیز نشد
زین در ار هیچ عقل بگریزد
همچو پردهاش فلک برآویزد
عقل و جان را به دولت احمد
از بقا ساختند حصن ابد
جوهرش چون زکان کن بگسست
در کمرگاه آسمان زد دست
ز آسمان گرچه برفراز نشد
تا زمینش نکرد باز نشد
که در آمد به جز محمد حُر
از جهان تهی به عالم پُر
کیست جز وی بگو شفیع رسل
بر سر جِسر نار و بر سرِ پل
گفته در گوش جانش حاجبِ بار
کای شهنشه سر از گلیم برآر
ای به یاقوت گفتن و کردن
گردنان را میان جان گردن
پنج نوبت زدند بر عرشت
ساختند از جهان جان فرشت
فرش را در جهان جان گستر
عرش چون فرش زیر پای آور
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

