شمارهٔ 2 - از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
Toggle stanza 1المستغاث ای ساربان چون کار من آمد به جان
المستغاث ای ساربان چون کار من آمد به جان
تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان
از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
Toggle stanza 2ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین
آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین
کاندر همه روی زمین مسکینتر از من نیست کس
Toggle stanza 3آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر
آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر
در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر
رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر
بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس
Toggle stanza 4دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم
دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم
چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم
اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم
از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس
Toggle stanza 5چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون
چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون
من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون
کردم همه ره لالهگون گفتم که آن دلبر کنون
چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس
Toggle stanza 6هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی
هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی
با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی
رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی
در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

