Toggle stanza 1
ای وصل تو دستگیر مهجوران
1

ای وصل تو دستگیر مهجوران

هجر تو فزود عبرت دوران

2

هنگام صبوح و تو چنین غافل

حقا که نه‌ای بتا ز معذوران

3

گر فوت شود همی نماز از تو

بندیش به دل بسوز رنجوران

4

برخیز و بیار آنچه زو گردد

چون توبهٔ من خمار مخموران

5

فریاد ز دست آن گران جانان

بی عافیه زاهدان و بی‌نوران

6

از طلعتها چو روی عفریتان

از سبلتها چو نیش زنبوران

7

گویند بکوش تا به مستوری

در شهر شوی چو ما ز مشهوران

8

نزدیکی ما طلب کن ای مسکین

تا روز قضا نباشی از دوران

9

لا والله اگر من این کنم هرگز

بیزارم از جزای ماجوران

10

معلوم شما نیست ز نادانی

ای زمرهٔ زاهدان مغروران

11

آنجا که مصیر ما بود فردا

بی‌رنج دهند مزد مزدوران

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور