غزل شمارهٔ 238
Toggle stanza 1الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم
11
الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم
که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم
22
مرا فصل بهار نو به روی آورد کار نو
دلم بربود یار نو بشد کار من از دستم
33
اگر چه دل به نادانی به او دادم به آسانی
ندارم ز آن پشیمانی که با او مهر پیوستم
44
چو روی خوب او دیدم ز خوبان مهر ببریدم
ز جورش پرده بدریدم ز عشقش توبه بشکستم
55
چو باری زین هوس دوری چو من دانم نه رنجوری
به من ده بادهٔ سوری مگر یک ره کنی مستم
66
کنون از باده پیمودن نخواهم یک دم آسودن
که نتوان جز چنین بودن درین سودا که من هستم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم
بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1490
تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستم
ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1416
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1418
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1419
اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
برآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1420

