غزل شمارهٔ 185
Toggle stanza 1چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس
11
چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس
رو که ازین دلبران کار تو داری و بس
22
با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول
با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس
33
کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم
نان موذن ببرد رویت و آب عسس
44
با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق
فتنه به میدان دَرَست عافیت اندر حرس
55
روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز
موی تو از جان ببرد توش و توان و هوس
66
جزع تو بر هم گسست بر همه مردان زره
لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس
77
در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب
بر در تو با خروش بی خبران چون جرس
88
دایهٔ تو حسن توست میبردت چپ و راست
سایهٔ تو عشق ماست میدودت پیش و پس
99
هستی دریای حسن از پی او همچنان
نعل پی تست در تاج سر تست خس
1010
کرد مرا همچو صبح روی چو خورشید تو
تا همه بی جان زنم در ره عشقت نفس
1111
تا به هم آورد سر آن خط چون مورچه
بر همه چیزی نشست عشق تو همچون مگس
1212
جان همه عاشقان بر لب تو تعبیهست
ای همه با تو همه بی لب تو هیچکس
1313
انس سنایی بس است خاک سر کوی تو
نور رخ مصطفا بس بود اُنسِ اَنَس

