غزل شمارهٔ 84
Toggle stanza 1در دل آن را که روشنایی نیست
11
در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست
22
در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست
33
پسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیست
44
جرعهای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیست
55
می خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیست
66
چند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیست
77
در مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیست
88
تو یکی گرد دل برآی و ببین
در دل تو غم دوتایی نیست
99
تو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیست
1010
چون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیست
1111
تو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست
زمین

