غزل شمارهٔ 143
Toggle stanza 1معشوق مرا ره قلندر زد
11
معشوق مرا ره قلندر زد
زان راه به جانم آتش اندر زد
22
گه رفت ره صلاح دینداری
گه راه مقامران لنگر زد
33
رندی در زهد و کفر در ایمان
ظلمت در نور و خیر در شر زد
44
خمیده چو حلقه کرد قد من
و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد
55
چون سوخت مرا بر آتش دوزخ
وز آتش دوزخ آب کوثر زد
66
در صومعه پای کوفت از مستی
ابدال ز عشق دست بر سر زد
77
با آب عنب به صومعه در شد
در میکده آب زر بر آذر زد
88
گر من نه به کام خویشم او باری
با آنکه دلم نخواست خوشتر زد
زمین

