غزل شمارهٔ 125
Toggle stanza 1وصال حالت اگر عاشقی حلال کند
11
وصال حالت اگر عاشقی حلال کند
فراق عشق همه حالها زوال کند
22
وصال جستن عاشق نشان بیخبریست
که نه ره همهٔ عاشقان وصال کند
33
رهیست عشق کشیده میان درد و دریغ
طلب در او صفت بی خودی مثال کند
44
نصیب خلق یکی خندقی پر از شهوت
در او مجاز و حقیقت همی جدال کند
55
چو از نصیب گذشتی روا بود که دلت
حدیث دلبر و دعوی زلف و خال کند
66
چو آفتاب رخش محترق شود ز جمال
نقاب بندد بعضی ازو هلال کند
77
نگار من چو شب از گرد مه درآلاید
حرام خون هزاران چو من حلال کند
88
نگه نیارم کردن به رویش از پی آن
که جان ز تن به ره دیده ارتحال کند
99
کمال حال ز عشاق خویش نقص کند
بتم چو خوبی بینقص را کمال کند
1010
وصال او به زمانی هزار روز کند
فراق او ز شبی صد هزار سال کند
1111
هزار آیت دل بردنست یار مرا
ز من هر یکیش طبایع دو صد جمال کند
1212
چو او سوار شود سرو را پیاده کند
چو غمزه سازد هاروت را نکال کند
1313
حدیث در دهن او تو گوییی که مگر
وجود با عدم از لذت اتصال کند
1414
گمان بری که سیه زلف او بر آن رخ او
یکی شبست که با روز او جدال کند
1515
زهی بتی که به خوبی خویش در نفسی
هزار عاشق چون من فر و جوال کند
1616
هزار صومعه ویران کند به یک ساعت
چو حلقههای سر زلف جیم و دال کند
1717
تبارکالله از آن روی پر ملاحت و زیب
که غایت همه عشاق قیل و قال کند
زمین

