شمارهٔ 41
شاعر: سنایی
Toggle stanza 1گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی
11
گفتی که بترسد ز همه خلق سنایی
پاسخ شنو ار چند نهای در خور پاسخ
22
جغد ار که بترسد بنترسد ز پی جنس
آن مرغ که دارند شهانش همه فرخ
33
آن مست ز مستی بنترسد نه ز مردی
ور نه بخرد نیزهٔ خطی شمرد لخ
44
در بند بود رخ همه از اسب و پیاده
هر چند همه نطع بود جایگه رخ
55
نز روی عزیزیست که چون مرکب شاهان
رایض نکند بر سر خر کره همی مخ
66
گویی که نترسم ز همه دیوان آری
از میخ چه ترسد که مر او را نبود مخ
77
بیدار نهای فارغی از بانگ تکاتک
بیمار نهای فارغی از بند اخ و اخ
88
ایمن بود از چشم بد آن را که ز زشتی
در چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ
99
زان ایمنی از دیدن هر کس که بگویند
اندر مثل عامه که کخ را نبرد کخ
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

