غزل شمارهٔ 191
Toggle stanza 1ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش
11
ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش
شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
22
دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین
در صف ناراستان خود جمله مفلسوار باش
33
تا کی از ناموس و زرق و زهد و تسبیح و نماز
بندهٔ جام شراب و خادم خمّار باش
44
میپرستی پیشهگیر اندر خرابات و قمار
کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش
55
چون همی دانی که باشد شخص هستی خصم خویش
پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش
66
طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی
چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش
77
با سرود و رود و جام باده و جانان بساز
وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش
88
از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق
با غرامت همنشین و با ملامت یار باش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دل بهکام تست چندی خرمی اظهار باش
ساغری داری شکست رنگ را معمار باش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1759
گر نهای عین تماشا حیرت سرشار باش
سر به سر دلدار یا آیینهٔ دلدار باش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1760
ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوش
مست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 147
هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش
خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4856
ای سنایی دل بدادی، در پی دلدار باش
دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 190

