غزل شمارهٔ 414
Toggle stanza 1در رهروی عشق چه میری چه اسیری
11
در رهروی عشق چه میری چه اسیری
در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری
22
آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق
رخها همه زردست و جگرها همه قیری
33
آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشق
تا بندهٔ خال تو بود نور اثیری
44
عالم همه بیرنج حقیری ز غم عشق
ای بیخبر از رنج حقیری چه حقیری
55
میری چه کند مرد که روزی به همه عمر
سودای بتی به که همه عمر امیری
66
آن سینه که بردی بدل دل غم عشقت
بی غم بود از نعمت گوینده و قیری
77
این نیمه که عشقست از آن سو همه شادیست
اینجا که تویی تست همه رنج و زحیری
88
سودای زبان گرچه نشاطیست به ظاهر
خود سود دگر دارد سودای ضمیری
99
راه و صفت عشق ز اغیار یگانهست
نیکو نبود در ره او جفت پذیری
1010
خواهی که شوی محرم غین غم معشوق
بی فای فقیهی شو و بی قاف فقیری
1111
تا در چمن صورت خویشی به تماشا
یک میوه ز شاخ چمن دوست نگیری
1212
از پوست برون آی همه دوست شو ایرا
کانگاه همه دوست شوی هیچ نمیری
زمین

