غزل شمارهٔ 230
Toggle stanza 1تا من به تو ای بت اقتدی کردم
11
تا من به تو ای بت اقتدی کردم
بر خویش به بی دلی ندی کردم
22
از بهر دو چشم پر ز سحر تو
دین و دل خویش را فدی کردم
33
آن وقت بیا که من ز مستوری
در شهر ز خویش زاهدی کردم
44
همچون تو شدم مغ از دل صافی
خود را ز پی تو ملحدی کردم
55
در طمع وصال تو به نادانی
مال و تن خویش را سدی کردم
66
کز رفق سنایی اندرین حالت
از راه مغان ره هدی کردم

