غزل شمارهٔ 205
Toggle stanza 1چون نهی زلفِ تافته بر گوش
11
چون نهی زلفِ تافته بر گوش
چون نهی جعدِ بافته بر دوش
22
از دل من رمیده گردد صبر
وز تن من پریده گردد هوش
33
نه عجب گر خروش من بفزود
تا شد آن عارض تو غالیهپوش
44
ماه در آسمان سیاه شود
خلق عالم برآورند خروش
55
تا به وقت سپیدهدم یک دم
نغنودم در انتظار تو دوش
66
گاه بودم به ره فگنده دو چشم
گاه بودم به در نهاده دو گوش
77
خارِ من گردد از وصالِ تو گُل
زهر من گردد از جمال تو نوش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هرچه خواهی بگویی ای خواجه
بکن اندیشه اول از سر هوش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 7
توبه من درست نیست خموش
من بیتوبه را به کس مفروش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1291
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خَلق، خود بِنْیوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 153
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 154
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 26
آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 436

