غزل شمارهٔ 183
Toggle stanza 1تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز
11
تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز
اندر طریق عشق مسلم نهای هنوز
22
عاشق نباشد آن که مر او را خبر بود
از سردی زمستان و ز گرمی تموز
33
در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه
تا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز
44
چون در میان عشق چو شین اندر آمدی
چون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز
55
گر مرد این رهی قدم از جان کن و در آی
ور عاجزی برو تو و دین و ره عجوز
زمین

