غزل شمارهٔ 249
Toggle stanza 1روا داری که بی روی تو باشم
11
روا داری که بی روی تو باشم
ز غم باریک، چون موی تو باشم
22
همه روز و همه شب معتکفوار
نشسته بر سر کوی تو باشم
33
به جوی تو همه آبی روانست
سزد گر من هواجوی تو باشم
44
اگر چشمم ز رویت باز ماند
به جان جویندهٔ روی تو باشم
55
اگر زلفین چوگان کرد خواهی
مرا بپذیر تا گوی تو باشم
66
به باغ صحبتت دلشاد و خرم
زمانی بر لب جوی تو باشم
77
نگارینا! تو با چشم غزالی
رها کن تا غزلگوی تو باشم
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

