غزل شمارهٔ 214
Toggle stanza 1از حل و از حرام گذشتست کام عشق
11
از حل و از حرام گذشتست کام عشق
هستی و نیستی ست حلال و حرام عشق
22
تسبیح و دین و صومعه آمد نظام زهد
زنار و کفر و میکده آمد نظام عشق
33
خالیست راه عشق ز هستی بر آن صفت
کز روی حرف پردهٔ عشقست نام عشق
44
بر نظم عشق مهره فرو باز بهر آنک
از عین و شین و قاف تبه شد قوام عشق
55
چندین هزار جان مقیمان سفر گزید
جانی هنوز تکیه نزد در مقام عشق
66
این طرفهتر که هر دو جهان پاک شد ز دست
با این هنوز گردن ما زیر وام عشق
77
برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما
چون کم زدیم خویشتن از بهر کام عشق
88
اندر کنشت و صومعه بیبیم و بیامید
درباختیم صد الف از بهر لام عشق
99
برداشت پردههای تشابه ز بهر ما
تا روی داد سوی دل ما پیام عشق
1010
مستی همی کنم ز شراب بلا ولیک
هر روز برترست چنین ازدحام عشق
1111
آزاده ماندهایم ز کام و هوای خویش
تا گشتهایم از سر معنی غلام عشق
1212
دامست راه عشق و نهاده به شاهراه
بادام و بند خلق سنایی به دام عشق
1313
زان دولتی که بیخبران را نصیبهایست
کم باد نام عاشق و گم باد نام عشق
1414
چون یوسف سعید بفرمودم این غزل
بادا دوام دولت او چون دوام عشق

