Toggle stanza 1
نمی‌داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید
1

نمی‌داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید

که کشف حال را در حال بی‌حالی زوال آید

2

زوال حال آن باشد کمال حال بی‌حالان

که درگاه زوال حال بی‌حالان مجال آید

3

اگر چه هر که در کوی هدی باشد به شرع اندر

چو در کول جلال آید همه خویش جلال آید

4

ز حال آنگه شود صافی دل بدحال مردی را

که از کوی هدی بی‌حال در کوی ضلال آید

5

نهان گشتست حال کشف در دلهای مشتاقان

تو آوازی بر آر از دل چنان دل کز خیال آید

6

به جامی عذر یکسان شد سنایی را به هر حالی

ز تلخی عیش او دایم همی بوی زلال آید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور