غزل شمارهٔ 98
Toggle stanza 1آنرا که خدا از قلم لطف نگارد
11
آنرا که خدا از قلم لطف نگارد
شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد
22
مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن
هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد
33
انگشت نمای همه دلها شود ار چه
ناخنش نباشد که سر خویش بخارد
44
با زحمت شانه چکند چنبر زلفی
کاندر شب او عقل همی روز گذارد
55
مشاطه نه خام آید جایی که بدانجای
نقاش ازل بر صفتش خامه گذارد
66
کی زشت شود روی نکو ار بنشویند
کی خشک شود طوبی اگر ابر نبارد
77
ای آنکه همه برزگر دیو در اسلام
در مزرعهٔ جان تو جز لاف نکارد
88
مشاطهٔ تو چون تو بوی دیو تو لابد
هم نقش ترا بر دل و جان تو نگارد
99
کانکس که مر او را نبود جلوهگر از عشق
شهد از لب او جان و خرد زهر شمارد
1010
وانرا که قبولش نکند عالم اقبال
گر گلشکری گردد کس را نگوارد
1111
حقا که به مردم سقر نقد ببینی
گر هیچ ترا حسن به خوی تو سپارد
1212
هر روز دگر لام کشی از پی خوبی
زین لام چه فایده کالف هیچ ندارد
1313
آنجا که چنو جان طلبی یافت سنایی
جان را بگذارد چو تویی را نگذارد

