غزل شمارهٔ 6803
Toggle stanza 1ای که از بیبصران راه خدا میطلبی
11
ای که از بیبصران راه خدا میطلبی
چشم بگشای که از کور عصا میطلبی
22
ای که داری طمع وقت خوش از عالم خاک
نور از ظلمت و از درد صفا میطلبی
33
ای که داری طمع مهر و وفا از خوبان
پاکبازی ز حریفان دغا میطلبی
44
کردی انفاس گرامی همه در باطل صرف
همچنان زندگی از حق به دعا میطلبی
55
به تو نااهل ز الوان نعم بیخواهش
چه ندادند که دیگر ز خدا میطلبی؟
66
آسمان است ترا ضامن روزی، وز حرص
رزق خود را تو ز هر در چو گدا میطلبی
77
از دل زنده توان هستی جاویدان یافت
در سیاهی تو همان آب بقا میطلبی
88
هست درمان تو با درد مدارا کردن
درد خود را ز طبیبان تو دوا میطلبی
99
نرسد دولت دیدار به روشنگهران
تو به این دیدهٔ آلوده لقا میطلبی
1010
نیست چون ریگ روان نرم روان را آواز
تو ازین قافله آواز درا میطلبی
1111
نتوان راه به حق برد ز صحراگردی
پا به دامن کش اگر راه خدا میطلبی
1212
پاک کن روزنه دیده خود را ز غبار
اگر از چشمه خورشید ضیا میطلبی
1313
استخوانی به دوصد خون جگر مییابد
چه سعادت ز پر و بال هما میطلبی؟
1414
نفس گرم کند غنچهٔ دل را خندان
تو گشایش ز دم سرد صبا میطلبی
1515
چون نبندند به روی تو در فیض، که تو
همه چیز از همه کس در همه جا میطلبی
1616
با دل پر هوس از آه اثر داری چشم
پایبوس هدف از تیر خطا میطلبی
1717
کردهاند از در خود دور چو سگ از مسجد
دولتی را که ز مردان خدا میطلبی
1818
کعبه رعناتر ازان است که محجوب شود
تو ز کوتهنظری قبلهنما میطلبی
1919
چون ز دیوان رساننده روزی صائب
میرسد رزق تو بیخواست، چرا میطلبی؟

