غزل شمارهٔ 258
Toggle stanza 1قرعه و تسبیح را محرم نداند حال ما
11
قرعه و تسبیح را محرم نداند حال ما
هست بر سی پاره دل ها مدار فال ما
22
پشت ما بر خاکساری، روی ما در بی کسی
وای بر آن کس که افتاده است در دنبال ما
33
گردبادی را که می بینی درین دامان دشت
روح مجنون است می آید به استقبال ما
44
ما ز خاطر آرزوی آب حیوان شسته ایم
زنگ ظلمت نیست بر آیینه اقبال ما
55
هرگز از صید مگس هم دام خود رنگین ندید
کم ز تار عنکبوتان رشته آمال ما
66
ساده لوحانی که در معموره می جویند گنج
غافلند از سایه جغد همایون فال ما
77
جبهه ای داریم از آیینه دل صاف تر
می توان از یک نظر دریافتن احوال ما
88
ما گشاد کار خود در ساده لوحی دیده ایم
نقش کار چنگل شاهین کند با بال ما
99
هر لباسی را که چشمی نیست در پی، خوشترست
تلخ دارد خواب مخمل را قبای شال ما
1010
گوش این سنگین دلان را پرده انصاف نیست
ورنه کم از حال مردم نیست قیل و قال ما
1111
هر حبابی در لباس کعبه گردد جلوه گر
بحر رحمت گر بشوید نامه اعمال ما
1212
ما که از آه ندامت خرمن خود سوختیم
نیست صائب هیچ غم گر بشکند غربال ما
زمین

