غزل شمارهٔ 838
Toggle stanza 1ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را
11
ز موج خویش بود تازیانه ریگ روان را
چه حاجت است محرک، ز دست رفته عنان را؟
22
دلم ز بیم خزان می تپد، خوشا گل رعنا
که در بهار پس سر نمود فصل خزان را
33
علاج غفلت سرشار کن به اشک ندامت
که قطره ای برد از جای خویش خواب گران را
44
ز طعن کجروی آسوده است کشتی عزمش
چو موج هر که به دریا سپرده است عنان را
55
ستمگران به ریاضت نمی شوند ملایم
که دل ز چله نشینی نگشت نرم کمان را
66
کدام ساقی شمشاد قد به باغ درآمد؟
که طوفان فاخته آغوش گشت سرو روان را
77
دمید حیرت حسن تو بر زمانه فسونی
که همچو شیر و شکر کرد ماهتاب و کتان را
88
ز زلف او که رسیده است تا کمر ز درازی
به پیچ و تاب توان فرق کرد موی میان را
99
اشاره گرچه زبان است بهر بسته زبانان
نمی توان به ده انگشت کرد کار زبان را
1010
یکی ده است هر آن نعمت بجا که تو داری
نظر به گنگ کن، از شکر حق مبند دهان را
1111
کسی که پا به مقام رضا نهاد چو صائب
به خوشدلی گذرانید عالم گذران را

