غزل شمارهٔ 639
Toggle stanza 1گل است باده گلرنگ باده خواران را
11
گل است باده گلرنگ باده خواران را
مدام فصل بهارست میگساران را
22
ز پای خم چو شدی سر گران، سبک برخیز
گران مگرد به خاطر بزرگواران را
33
رخ شکفته، هوای گرفته می خواهد
به خوشدلی گذران روز ابر و باران را
44
ز گریه ابر سیه می شود سفید آخر
بس است اشک ندامت سیاهکاران را
55
کنند بی نمکان با شراب کار نمک
مده به مجلس می راه، هوشیاران را
66
ز بحر رحمت حق مشربی طمع دارم
که خوشگوار توان کرد ناگواران را
77
مرا چو صبح ز روز جزا مترسانید
همیشه روز حساب است دم شماران را
88
به آن غبار خط سبز، چشم بد مرساد!
که داد مرتبه سرمه خاکساران را
99
قدم شمرده نهد عقل در قلمرو عشق
ز سنگلاخ خطرهاست شیشه باران را
1010
مسیح را به فلک همت بلند رساند
مده ز دست رکاب فلک سواران را
1111
چه حاجت است به سنگین دلان بدآموزی؟
فسان ز خویش بود تیغ کوهساران را
1212
کمال کوهکن از بیستون یکی صد شد
محک تمام کند سنگ خوش عیاران را
1313
فریب گریه زاهد مخور ز ساده دلی
که دام در دل دانه است سبحه داران را
1414
یکی هزار شد امید من ازان خط سبز
که وقت شام بود عید، روزه داران را
1515
به سود خلق شود همت کریمان صرف
که باخت به بود از برد، خوش قماران را
1616
ازان گروه طلب چون شکر حلاوت عیش
که در رکاب دویدند نی سواران را
1717
در آن ریاض که صائب به نغمه گرم شود
خزان نیفکند از جوش نوبهاران را
زمین

