غزل شمارهٔ 71
Toggle stanza 1از فغان شد سرگرانی بیش آن طناز را
11
از فغان شد سرگرانی بیش آن طناز را
نالهٔ عاشق بود افسانه خوابِ ناز را
22
از ریاضت دامنِ مقصود میآید به چنگ
گوشمال آخر شود دستِ نوازش ساز را
33
از زبانبازی سخنچین را زبان گردد دراز
میشود مُهرِ دهن، شمع از خموشی گاز را
44
میگشاید بالِ شهرت ناله در کنجِ قفس
میکند خسپوشِ گلشن شعلهٔ آواز را
55
صفحهٔ ننوشته را از حرفگیران باک نیست
بستنِ لب میشود مُهرِ دهن غمّاز را
66
میزند ناخن به دل هرچند هر سازی که هست
دستِ دیگر در خراشِ دل بود آواز را
77
از نظربستن ز دنیا، رغبتِ زاهد فزود
حرصِ صید از چشمبستن بیش گردد باز را
88
لفظِ نازک، حسنِ معنی را دوبالا میکند
شیشهٔ شیراز میباید میِ شیراز را
99
از خودآرایی سبکپروازی از طاوس رفت
گشت رنگینی حنای بال و پر پرواز را
1010
تیرِ روی ترکش از خون بیش روزی میخورد
میرسد از چرخ زحمت بیشتر ممتاز را
1111
بوی گل را برگ نتواند ز جولان بازداشت
چون کنم صائب نهان در پردهٔ دل راز را؟
زمین

