غزل شمارهٔ 21
Toggle stanza 1یک نظربازست نرگس چشمِ بیمارِ ترا
11
یک نظربازست نرگس چشمِ بیمارِ ترا
گل یکی از سینهچاکان است دستارِ ترا
22
می کند شبنمگرانی بر عذارِ نازکت
ابر میبوسد زمین از دور گلزارِ ترا
33
خشک می آید به چشمش جلوهٔ آبِ حیات
هر که در مستی تماشا کرده رفتارِ ترا
44
سبز میگردد ز حیرت حرف در منقارشان
طوطیان آیینهگر سازند رخسارِ ترا
55
از تماشای تو خورشیدست یک چشم پر آب
چون تواند سیر دیدن دیده دیدارِ ترا؟
66
بس که میچسبد به هم کام و لب از شیرینیاش
نَقل نتوان کرد گفتارِ شکربارِ ترا
77
تا چه در پیراهنِ گلهای بی خارَش بود
نازِ مژگان است در سر، خارِ دیوارِ ترا
88
ساده میسازد ز جوهر، روشنی آیینه را
نیست پروای خطِ شبرنگ، رخسارِ ترا
99
دستِ گلچین را ز حیرت پای خوابآلود ساخت
احتیاجِ دورباشی نیست گلزارِ ترا
1010
آب میگردید در چشم ترازو گوهرش
یوسفِ مصری اگر میدید بازارِ ترا
1111
اهلِ دین را میبرد از راه، زلفِ کافرت
در بغل چون رشته گیرد سبحه زنّارِ ترا
1212
کردم از دین و دل و هوش و خرد قطعِ نظر
من همان روزی که دیدم چشمِ عیارِ ترا
1313
مرگ نتواند عنانِ بیقراران را گرفت
نیست زیرِ خاک آسایش طلبکارِ ترا
1414
قابل قسمت شمارد نقطهٔ موهوم را
هر که بیند در سخن لعلِ گهربارِ ترا
1515
گردی از دور از نمکدانِ قیامت دیده است
هر که صائب از تو نشنیده است گفتارِ ترا

