غزل شمارهٔ 3257
شاعر: صائب
Toggle stanza 1سخن عشق محال است مکرر گردد
سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
سخن عشق به تکرار ندارد حاجت
کی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟
از جنون حرف مکرر نه شنیده است کسی
حرف عقل است که نشنیده مکرر گردد
نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدست
چه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟
کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کند
دیدن روی تو آن را که میسر گردد
پله حسن به تمکین ز تماشایی شد
یوسف از جوش خریدار به لنگر گردد
نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دل
که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد
به زر قلب ز اخوان نخرد یوسف را
از تماشای تو چشمی که توانگر گردد
گر به میخانه مرا جاذبه پیر مغان
از کرم راهنما نوبت دیگر گردد:
دست وقتی کنم از گردن مینا کوتاه
که مرا طوق گریبان خط ساغر گردد
می پرد دیده امید دو عالم صائب
تا که را دولت دیدار میسر گردد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای که از خاک درت دیده منور گردد
وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 753
آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد
گره دل شود آن قطره که گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3256
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل برگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3258
هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد
رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3259
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

