غزل شمارهٔ 790
Toggle stanza 1صبح جهان بود نفس غم زدای ما
11
صبح جهان بود نفس غم زدای ما
جان تازه می شود زدم جانفزای ما
22
بیدار شد ز خواب گرانجان بی غمی
هر کس شنید ناله دردآشنای ما
33
ته جرعه ای بود که به خاکش فشانده اند
دریا، نظر به ساغر مردآزمای ما
44
چون کوه قاف موج پریزاد می زند
از جوش فکر گوشه خلوت سرای ما
55
وحشی تر از نگاه غزال رمیده ایم
از مردمان کناره کند آشنای ما
66
انصاف نیست بار شدن بر شکستگان
پهلوی خشک خویش بود بوریای ما
77
بالین ز سر گرانی ما نیست در عذاب
از دست خود بود چو سبو متکای ما
88
چون پست فطرتان غم روزی نمی خوریم
کز خوردن دل است مهیا غذای ما
99
فارغ ز کسب آب و هواییم چون حباب
کز اشک و آه خود بود آب و هوای ما
1010
چاه حسود در ره ما چشم حسرت است
تا گشته است راستی ما عصای ما
1111
صیقل به چشم آینه ماست ناخنک
از موجه خودست چو دریا جلای ما
1212
هر بی جگر به ما طرف جنگ چون شود؟
برخاستن بود ز سر جان لوای ما
1313
دست حمایت از ره آهستگی شده است
موری فتاده است اگر زیر پای ما
1414
افلاک را به سلسله جنبان چه حاجت است؟
بی آب، سیر و دور کند آسیای ما
1515
چندین هزار گمشده را رهنما شده است
دلهای شب به کعبه مقصد درای ما
1616
آسوده تر ز دیده قربانیان بود
از ترک آرزو دل بی مدعای ما
1717
قرصی نبود اگر چه فزون رزق ما چو مهر
یک ذره بی نصیب نشد از عطای ما
1818
از رنگ زرد ماست دل لاله زار خون
گر سرخ نیست چون گل حمرا قبای ما
1919
در عین خاکساری اگر تندیی کنیم
با چشم سازگار بود توتیای ما
2020
می گردد از سعادت جاوید کامیاب
بر هر سری که سایه فکن شد همای ما
2121
ما را اگر چه چون دیگران نیست خرده ای
کان زرست از رخ زرین، سرای ما
2222
هر عقده ای که زلف سخن داشت، باز کرد
صائب زبان خامه مشکل گشای ما
زمین

