غزل شمارهٔ 614
Toggle stanza 1اگر چه حوصله وصل یار نیست مرا
11
اگر چه حوصله وصل یار نیست مرا
قرار در دل امیدوار نیست مرا
22
همان چو موج زنم دست و پا ز بی تابی
ز بحر اگر چه امید کنار نیست مرا
33
چو تخم سوخته آسوده ام ز نشو و نما
نظر به ریزش ابر بهار نیست مرا
44
به خوردن دل خود قانعم ز خوان نصیب
دو چشم در گرو انتظار نیست مرا
55
ز وحش و طیر گسسته است دام من پیوند
به جز گرفتن عبرت، شکار نیست مرا
66
خوشم به دولت پاینده گرفته دلی
دماغ شادی ناپایدار نیست مرا
77
هوای عالم بالا ز من ربوده قرار
به چاربالش عنصر قرار نیست مرا
88
یکی است شنبه و آدینه پیش مشرب من
گره به رشته لیل و نهار نیست مرا
99
جز این که در گذرد از سرمساعدتم
توقع دگر از روزگار نیست مرا
1010
مرا به مسند عزت کشد زمانه به زور
کنون که لذتی از اعتبار نیست مرا
1111
رخ گشاده مرا می کند سپرداری
چو گل ملاحظه از زخم خار نیست مرا
1212
من آن غریب نوا بلبلم درین بستان
که آشیانه به جز خار خار نیست مرا
1313
گهر ز گرد یتیمی به آبرو گردد
ز خط یار به خاطر غبار نیست مرا
1414
ازان به جیب کشم سر، که غیر رخنه دل
ره برون شد ازین نه حصار نیست مرا
1515
به زیر بال سر خود کشیده ام صائب
خبر ز آمد و رفت بهار نیست مرا
زمین

