غزل شمارهٔ 204
Toggle stanza 1پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
11
پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را
22
بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست
سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را
33
خضر در سرچشمه تیغش نمازی می کند
عمر اگر باشد، دهان آب حیوان خورده را
44
نقد جان را چون شرر بر آتشین رویی فشان
در گره تا کی توان چون غنچه بست این خرده را؟
55
آب را استادگی آیینه روشن کند
صاف می سازد تحمل، طبع بر هم خورده را
66
می کند باد مخالف شور دریا را زیاد
کی نصیحت می دهد تسکین، دل آزرده را؟
77
هر چه رفت از کف، به دست آوردن او مشکل است
چون کند گردآوری گل، بوی غارت برده را؟
88
این جواب آن که وقتی حالتی فرموده است
از نصیحت می دهم تسکین، دل آزرده را
زمین

