غزل شمارهٔ 39
Toggle stanza 1در طلب سستی چو اربابِ هوس کردن چرا؟
11
در طلب سستی چو اربابِ هوس کردن چرا؟
راهِ دوری پیشداری، رو به پس کردن چرا
22
شُکرِ دولت سایه بر بیسایگان افکندن است
این همایِ خوشنشین را در قفس کردن چرا
33
در خرابآبادِ دنیای دَنی چون عنکبوت
تار و پودِ زندگی دامِ مگس کردن چرا
44
در ره دوری که میباید نفس دریوزه کرد
عمر صرفِ پوچگویی چون جَرَس کردن چرا
55
جستجوی گوهری کز دست بیرون میرود
همچو غواصان به جانِ بینفس کردن چرا
66
پاسِ شأنِ خویش بر اهلِ بصیرت لازم است
چشمهسارِ شهد را دامِ مگس کردن چرا
77
میشود فریادرس فریاد چون گردد تمام
بُخل در فریاد با فریادرس کردن چرا
88
میتوان تا مد آهی از پشیمانی کشید
لوحِ دل را تختهٔ مشقِ هوس کردن چرا
99
جوشِ گل هر غنچه را منقارِِ بلبل میکند
در بهارِ زندگی از ناله بس کردن چرا
1010
همچو طفلِ خام در بُستانسرای روزگار
کامِ تلخ از میوههای نیمرس کردن چرا
1111
وحشتآبادِ جهان را منزلی در کار نیست
آشیان آماده در کنجِ قفس کردن چرا
1212
هر که پاک است از گناه، آسوده است از گیر و دار
گر نهای خائن، مدارا با عسس کردن چرا
1313
زندگانی با خسیسان میکند دل را سیاه
آبِ حیوان را سبیلِ خار و خس کردن چرا
1414
ترکشِ پُر تیر از رنگینلباسی شد هدف
همچو طفلان جامهٔ رنگین هوس کردن چرا
1515
در ره دوری که برق و باد را سوزد نفس
خوابِ آسایش به امیدِ جرس کردن چرا
1616
در تجلیزارِ چون آیینهٔ کوتاهبین
اقتباسِ روشنایی از قَبَس کردن چرا
1717
نفسِ بدکردار صائب قابلِ تعلیم نیست
این سگِ دیوانه را چندین مَرَس کردن چرا؟

