غزل شمارهٔ 721
Toggle stanza 1می در پیاله خون جگر می شود مرا
11
می در پیاله خون جگر می شود مرا
باد مراد، موج خطر می شود مرا
22
گر از در گشاده دل خلق وا شود
دل بسته از گشادن در می شود مرا
33
ریزند خار اگر به ره من، چو گردباد
در قطع راه، بال دگر می شود مرا
44
چون گل درین حدیقه که جای قرار نیست
برگ نشاط، برگ سفر می شود مرا
55
بر من چو کبک نیست گران، سختی جهان
شادی فزون ز کوه و کمر می شود مرا
66
گر روزها چو شمع خموشم عجب مدان
خرج نفس به آه سحر می شود مرا
77
وصل گهر، صدف ز جبین گشاده یافت
در زخم، آب تیغ گهر می شود مرا
88
آیینه می برد کجی از نقش های کج
عیب کسان به دیده هنر می شود مرا
99
کرده است بی نیاز مرا درد احتیاج
کز عکس چهره خاک چو زر می شود مرا
1010
گر بی حجاب یار درآید به خانه ام
چشم از حجاب، حلقه در می شود مرا
1111
گر تیغ آبدار شود خار این چمن
چون گل رخ گشاده سپر می شود مرا
1212
از بیم چشم بد، دهنی تلخ می کن
رغبت چو مور اگر به شکر می شود مرا
1313
صائب فکند اگر چه هنر نان من به خون
رغبت همان به کسب هنر می شود مرا

