غزل شمارهٔ 727
Toggle stanza 1از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
11
از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
22
از بال سعی قوت پرواز رفته است
ورنه دهان مار بود آشیان مرا
33
از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد
افکند در تنور صد اندیشه نان مرا
44
خال تو هر چه می برد از کیسه من است
این دزد یافته است درین کاروان مرا
55
برد از دلم هوای وطن را خیال دور
فکر غریب، کرد غریب جهان مرا
66
از آستان دل به چه جانب سفر کنم؟
شهپر شکسته است درین آشیان مرا
77
در شکر ناوک تو چرا کوتهی کنم؟
پرورده است مغز ازین استخوان مرا
88
ناف مرا به تیغ خموشی بریده اند
نتوان گره گشود به تیغ از زبان مرا
99
شهباز من ز دست شهان طعمه می خورد
نتوان چو سگ فریفت به هر استخوان مرا
1010
رحمی کز اشتیاق قد چون خدنگ تو
خمیازه خانه کرد به دل چون کمان مرا
1111
از انتظار دیده یعقوب باختن
یک چشمه متاع بود از دکان مرا
1212
صائب شود شکفته گل از ناله های من
دامن کشان به باغ برد باغبان مرا
زمین

