غزل شمارهٔ 829
Toggle stanza 1از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟
11
از سوز عشق چون شمع راحت کجاست ما را؟
تن بوته گدازست تا سر بجاست ما را
22
راه سلوک ما را از خار می کند پاک
این آتشی که از شوق در زیر پاست ما را
33
از آشنای بسیار شادند اگر دگرها
شادیم کز دو عالم یک آشناست ما را
44
داریم بس که وحشت از دوستان رسمی
هر رنجشی که بیجاست لطف بجاست ما را
55
از روزهای کوتاه باشد درازی شب
از نارسایی بخت آه رساست ما را
66
بر آبگینه ما زنگ مخالفت نیست
با خوب و زشت عالم صلح و صفاست ما را
77
با صد زبان نداریم یارای شکوه کردن
چون غنچه دل پر از خون زین ماجراست ما را
88
از گل به دیدن گل از چیدنیم قانع
هر برگ این گلستان دست دعاست ما را
99
وقت است همچو قارون ما را کند زمین گیر
بندی که از علایق بر دست و پاست ما را
1010
از بی قراری دل عالم بود پر از شور
دنیاست آرمیده گر دل بجاست ما را
1111
سر زیر پر کشیدن بهتر ز سرفرازی است
بال شکسته خود بال هماست ما را
1212
چون آب بی قراریم از تشنه چشمی حرص
هر چند ضامن رزق نه آسیاست ما را
1313
آید چسان به ساحل سالم سفینه ما؟
بر ناخدا توکل بیش از خداست ما را
1414
از عزم ناقص خود یک جو خبر نداریم
چون کاه بال پرواز از کهرباست ما را
1515
خالی ز دامن شب دست دعا نیاید
در دور خط به جانان امیدهاست ما را
1616
تا دیده است گریان ما زنده ایم چون شمع
از اشک خویش صائب آب بقاست ما را

