غزل شمارهٔ 627
Toggle stanza 1ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا
11
ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا
سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا
22
ز داغ زیر نگین من است روی زمین
ز اشک و آه بود لشکر و سپاه مرا
33
چو گردباد به سرگشتگی برآمده ام
نمی رود دل گمره به هیچ راه مرا
44
حباب مانع جوش و خروش دریا نیست
ز مغز، شور نگردد کم از کلاه مرا
55
نمی توان به نصیحت عنان من پیچید
نداشت زلف به زنجیرها نگاه مرا
66
به رنگ زرد ز دینار گشته ام قانع
چو کهربا نپرد چشم بهر کاه مرا
77
نیم به همسفران بار از تهیدستی
که هست از دل صد پاره زاد راه مرا
88
حریف سرکشی نفس نیست یوسف من
حضیض چاه بود به ز اوج جاه مرا
99
چو شمع، زندگیم صرف شد به لرزیدن
نشد که دست حمایت شود پناه مرا
1010
مرا به جاذبه، ای میر کاروان دریاب
که مانده کرد گرانباری گناه مرا
1111
اگر چه گوهر من چشم می کند روشن
نمی خرند عزیزان به برگ کاه مرا
1212
مرا به عالم بالا رساند یک جهتی
نگشت کعبه و بتخانه سنگ راه مرا
1313
ز زهد خشک مرا زنده زیر خاک مکن
مبر ز میکده زاهد به خانقاه مرا
1414
زبان عذر ندارم ز روسیاهی ها
مگر شود عرق شرم عذرخواه مرا
1515
مرا ز سیل گرانسنگ هیچ پروا نیست
خراب بیش کند آب زیر کاه مرا
1616
هزار لطف طمع داشتم ز ساده دلی
نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا
1717
کجاست فرصت مشق جنون مرا صائب؟
که برده دست و دل از کار، مد آه مرا

