غزل شمارهٔ 688
Toggle stanza 1سرگشته چند فکر پریشان کند ترا؟
11
سرگشته چند فکر پریشان کند ترا؟
در خانه گردبد بیابان کند ترا
22
از شربت مسیح بود خوشگوارتر
دردی که بی نیاز ز درمان کند ترا
33
تا قطره ای ز آب سبکروح تیغ هست
آب بقا مخور که گرانجان کند ترا
44
گنج گهر به خانه خرابان شود نصیب
دست کسی ببوس که ویران کند ترا
55
دیوار در میان تو و بحر می کشد
چون قطره هر که گوهر غلطان کند ترا
66
بر گردن تو طوق گلوگیر بندگی
بهتر ز خاتمی که سلیمان کند ترا
77
در ملک حسن می کندت مالک الرقاب
گر عشق همچو زلف پریشان کند ترا
88
ریزد به چاک پیرهن ماه مصر خار
آن سنگدل که گل به گریبان کند ترا
99
از سنگ، سیر و دور فلاخن شود زیاد
تمکین چگونه منع ز دوران کند ترا؟
1010
رهزن شود ز پرده شب دل سیاه تر
خط چون ز خون خلق پشیمان کند ترا؟
1111
چشم تو در خمار، جهانی کباب ساخت
خونش به گردن است که مستان کند ترا
1212
صائب چو در بساط جهان برگ عیش نیست
در داغ غوطه زن که گلستان کند ترا

