غزل شمارهٔ 96
Toggle stanza 1بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را
11
بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را
هست محراب دعا از رخنه دل عشق را
22
می چو خون گرم جوشد از ته دل عشق را
مطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را
33
موج سازد خوش عنان دریای لنگردار را
از دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را
44
حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست
دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را
55
می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد
نیست در خاطر غبار از عالم گل عشق را
66
حسن و عشق صافدل آیینه یکدیگرند
می کند یکرنگی معشوق، یکدل عشق را
77
برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
کی شکار خود کند دنیای باطل عشق را
88
پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن است
می برد این نعل وارون تا به منزل عشق را
99
گردش پرگار را در نقطه بیند خرده بین
در دل هر دانه خرمنهاست حاصل عشق را
1010
می برد در سنگ، لعل از پرتو خورشید فیض
چشم بستن، از تماشا نیست حایل عشق را
1111
از دل عاشق به منزل برنیاید خارخار
می شود سنگ فسان، چون موج، ساحل عشق را
1212
وصل آب زندگانی در سیاهی بسته است
دامن شبهاست دامان وسایل عشق را
1313
نیست پروای تماشا عاشقان را، ورنه هست
باغ های دلگشا در غنچه دل عشق را
1414
عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثل
شکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را
1515
گرچه غیر از دل ندارد منزلی این راه دور
گر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را
1616
ساده رویان چون زمین شور خصم دانه اند
جز غبار خط زمینی نیست قابل عشق را
1717
دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت تر
هست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را
1818
عشق رسوا آب سازد حسن شرم آلود را
چند چون پروانه سازی شمع محفل عشق را
1919
موج را دست از عنان برداشت دریا و همان
حسن دوراندیش دارد در سلاسل عشق را
2020
خودفروشان دیگر و آزادمردان دیگرند
نیست چشم خونبها از تیغ قاتل عشق را
2121
جذبه دریا ندارد سیل را دست از عنان
اختیاری نیست در قطع مراحل عشق را
2222
نعمت روی زمین ارزانی تن پروران
می کند سیر از دو عالم، خوردن دل عشق را
2323
می کند زنجیر، فیل مست را دیوانه تر
می شود شور جنون بیش از سلاسل عشق را
2424
دام راه خضر نتواند شدن موج سراب
دامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را
2525
پیش ازین عشق و جنون بازیچه اطفال بود
عشق بازی های صائب کرد کامل عشق را

