غزل شمارهٔ 301
Toggle stanza 1ای زبون در حلقه زنجیر زلفت شیرها
11
ای زبون در حلقه زنجیر زلفت شیرها
سر به صحرا داده چشم خوشت نخجیرها
22
شوق احرام زمین بوس تو هر شب می کند
سنبلستان خاک را از طره شبگیرها
33
می کند باد صبا هر روز پیش از آفتاب
مصحف خلق ترا از بوی گل تفسیرها
44
سد راه جلوه مستانه نتواند شدن
سیل تقدیر ترا خار و خس تدبیرها
55
نه همین مجنون نظر بندست در دامان دشت
عشق در هر گوشه در زنجیر دارد شیرها
66
بی نیاز از ناز تعویذم که مردان را بس است
حرز بازوی شجاعت جوهر شمشیرها
77
گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشد
خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها
88
با تهیدستان مدارا کن به شکر این که هست
گرد دامان ترا در آستین اکسیرها
99
از سر تعمیرم ای خضر مروت در گذر
برنمی دارد مرا از خاک، این تعمیرها
1010
بر کلاه خود حباب آسا چه می لرزی، که شد
تاج شاهان مهره بازیچه تقدیرها
1111
گر نه زندان است خاک و ما همه زندانییم
چیست هر سو از سواد شهرها زنجیرها؟
1212
موشکافان سر فرو بردند در جیب عدم
پر گره چون رشته تب، رشته تقریرها
1313
من کیم صائب که دست از آستین بیرون کنم؟
در بیابانی که ناخن می گذارد شیرها

