غزل شمارهٔ 712
Toggle stanza 1تیغ زبان لاف نباشد کمال را
11
تیغ زبان لاف نباشد کمال را
ماه تمام زشت نماید هلال را
22
دود از نهاد آتش دوزخ برآورد
بیرون اگر دهم عرق انفعال را
33
گل دیده ور ز شبنم روشن گهر شود
ز اهل نظر مساز نهان آن جمال را
44
دم را شمرده خرج در آیینه خانه کن
از قیل و قال تیره مکن اهل حال را
55
طفلی که در جبلت او هست زیرکی
از گوشوار به شمرد گوشمال را
66
هر گاه سایه تو نهد رو به کوتهی
چون آفتاب باش مهیا زوال را
77
مشرب نچیده است تعین به خویشتن
باشد به رنگ ظرف، نمایش زلال را
88
تا زلف مشکبار تو آمد به روی کار
در ناف، مشک خون جگر شد غزال را
99
رحم است بر کسی که ز کوتاه دیدگی
جوید در آب و آینه آن بی مثال را
1010
روشن گهر ز مرگ نترسد که آفتاب
بسیار دیده است پس سر زوال را
1111
در خامشی گریز که اهل کمال کرد
این شیوه ستوده بسی بی کمال را
1212
بی پرده شد چو گنج به تاراج می رود
شهرت بلاست مردم پوشیده حال را
1313
امید التیام، لب سایلان نداشت
جود تو مهر کرد دهان سؤال را
1414
بند از زبان بسته به همدست واشود
شد دست بسته سرمه گفتار لال را
1515
ز آهستگی بلند شود پایه سخن
صائب کشیده دار عنان خیال را
زمین

