غزل شمارهٔ 880
Toggle stanza 1در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب
11
در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب
می کند هر قطره باران کار صد دریا شراب
22
شب نشین با دختر رز عمر جاوید آورد
فیض آب خضر دارد در دل شبها شراب
33
تنگنای شهر جای نشأه سرشار نیست
داد جولان می دهد در دامن صحرا شراب
44
لاله در خارا خمار از باده لعلی شکست
می شود از سنگ بهر میکشان پیدا شراب
55
می زنم جوشی به زور باده در دیر مغان
سالها شد تا چو خم دارد مرا بر پا شراب
66
حسن سعی نوبهار از سرو و گل ظاهر شود
می نماید خویش را در ساغر و مینا شراب
77
تیغ کوه از چشمه سار ابر گردد آبدار
سربلندان را رسد از عالم بالا شراب
88
نیست از تدبیر، می دادن به ما دیوانگان
کار روغن می کند بر آتش سودا شراب
99
ما خمارآلودگان را بی شرابی می کشد
عمر ما باقی است، تا باقی است در مینا شراب
1010
نیست پای شمع را از شمع جز ظلمت نصیب
زنگ نتوانست بردن از دل مینا شراب
1111
چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را
چون شود از عکس ساقی آتشین سیما شراب
1212
برق عالمسوز نتواند به گرد ما رسید
این چنین کز خویش بیرون می برد ما را شراب
1313
باده می باید که باشد، عقل گو هرگز مباش
در کدوی سر خرد کم به که در مینا شراب
1414
زاهدان خشک را چون توبه می در هم شکست
این سزای آن که می گیرد به استغنا شراب
1515
دست چون از دامن مینای می کوته کنیم؟
می دهد ما را خبر از عالم بالا شراب
1616
تا نمی در جویبار همت سرشار هست
کی کند صائب گدایی از در دلها شراب؟
زمین

