غزل شمارهٔ 608
Toggle stanza 1به خنده ای بنواز این دل خراب مرا
11
به خنده ای بنواز این دل خراب مرا
به شور حشر نمکسود کن کباب مرا
22
خدا جزا دهد آن ابر بی مروت را!
که سد راه دمیدن شد آفتاب مرا
33
دلم ز شکوه خونین پرست، می ترسم
که زور می، شکند شیشه شراب مرا
44
ترا که دست و دلی هست قطره ای بفشان
که چون گهر به گره بسته اند آب مرا
55
درین ریاض، من آن گلبنم که از خواری
به نرخ آب نگیرد کسی گلاب مرا
66
مرا بسوز به هر آتشی که می خواهی
مکن حواله به دیوانیان حساب مرا
77
ز ابر رحمت حق نامه اش سفید شود
کسی که در گرو می کند کتاب مرا
88
به سخت رویی مینای خویش می نازد
ندیده چرخ زبردستی شراب مرا
99
مرا به لقمه این ناکسان مکن محتاج
ز پاره جگر خویش کن کباب مرا
1010
بس است خجلت روی زمین سزای گناه
به زیر خاک حوالت مکن عقاب مرا
1111
فغان که نیست جهان را سحاب تردستی
که شوید از ورق چهره، گرد خواب مرا
1212
فلک عبث کمری بسته در نهفتن من
نهان چگونه کند هاله ماهتاب مرا؟
1313
سیاه در دو جهان باد روی موی سفید!
که همچو صبح، گرانسنگ ساخت خواب مرا
1414
ز آب گوهر خود گشته است زیر و زبر
مبین به دیده ظاهر دل خراب مرا
1515
خیال زلف که پیچیده بر رگ جانم؟
که کوتهی نبود عمر پیچ و تاب مرا
1616
حرام باد بر آن قوم، بی خودی صائب
که می خورند به تلخی شراب ناب مرا
زمین

