غزل شمارهٔ 949
Toggle stanza 1گر بسوزد ز آتش می شرم جانان مفت ماست
11
گر بسوزد ز آتش می شرم جانان مفت ماست
گر نباشد باغبان در باغ و بستان مفت ماست
22
با نگهبان گل ز روی یار چیدن مشکل است
نیست آن روزی که شبنم در گلستان مفت ماست
33
دسته گل راست فیض از خرمن گل بیشتر
هر قدر بندد میان را تنگ جانان مفت ماست
44
چند خون در دل توان کرد آرزوی بوسه را؟
گر ز خط پوشیده گردد لعل جانان مفت ماست
55
از دم تیغ است پشت تیغ بی آزارتر
می شود هر کس که از ما روی گردان مفت ماست
66
دانه ما را چو گوهر آب روی ما بس است
گر به کشت ما نبارد ابر احسان مفت ماست
77
می کند بیگانه دولت آشنایان را ز هم
می رسد هر کس به دولت ز آشنایان مفت ماست
88
مور ما را نیست از کنج قناعت شکوه ای
گر به حال ما نپردازد سلیمان مفت ماست
99
می شود نعمت به قدر میهمان نازل ز غیب
هر قدر آید به این ویرانه مهمان مفت ماست
1010
خواب خوش دیدن، کند در چشم شیرین خواب را
می شود چندان که خواب ما پریشان مفت ماست
1111
خون نامردان به حیض آلوده سازد تیغ را
گر نیاید خصم بی جوهر به میدان مفت ماست
1212
دانه زود از تابه تفسیده بیرون می جهد
گر شود دریای آتش دشت امکان مفت ماست
1313
نقد جان نسبت به آن لبهاست صائب سیم قلب
گر فروشد بوسه ای جانان به صد جان مفت ماست

