غزل شمارهٔ 40
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
11
عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
22
گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست
شهوت آتشگاه جان است و هوا زنار دل
33
آخر ای آیینه جوهر، دیدهای بر خود گمار
صورت حق چند پوشی در پس زنگار دل
44
این قدر دریاب کاندر خانهٔ خاطر، ملک
نگذرد تا صورت دیو است بر دیوار دل
55
ملک آزادی نخواهی یافت واستغنای مال
هر دو عالم بندهٔ خود کن به استظهار دل
66
در نگارستان صورت ترک حظ نفس گیر
تا شوی در عالم تحقیق برخوردار دل
77
نی تو را از کار گِل امکان همت بیش نیست
با تو ترسم درنگیرد ماجرای کار دل
88
سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست
گوش جان باید که معلومش کند اسرار دل

